تبليغاتX
حرف تازه

حرف تازه

Nobody is perfect

من با این نامه ها بیگانه نیستم...

نامه ی احمد به آیدا:

ساعت چهار یا چهار ونیم است. هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم . باید " کار " کنم . کاری که متاسفانه برای خوشبختی من وتو نیست برای رسالت خودم هم نیست برای انجام وظیفه هم نیست برای هیچ چیز نیست برای تمام کردن احمد توست . برای آن است دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برایت باقی نگذارند.اما ... بگذار باشد. این ها هم تمام می شود. بالاخره « فردا» مال ما است. مال من وتو با هم. مال آیدا و احمد باهم ...بالاخره خواهد آمد آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم سرم را روی سینه ات بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چقدر خوشبخت هستم .چه قدر تو را دوست دارم! چقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم ! اما افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی « امروز خسته هستی!» یا « چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم که : « دیگر کی می توانم ببینمت؟» و یا تو بگویی: « می خواهم بروم. من که هستم به کارت نمی رسی» من بگویم: « دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگر هم بنشین!» و همین! ـ همین وهمین!تمام آن حرف ها شعرها وسرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرف ها و دیدار های مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد: وحشت از اینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت وکسالت و اندوه بشوی. این موقع شب ( یا بهتر بگویم : سحر) از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم. کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:آیدای من: این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریک ترین شب ها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود.به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب های سفیدیبه من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زائیده زندگی در این زندانی است که مال ما نیست که خانه ما نیست که شایسته ما نیست.به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده عشق ما در آن آواز خواهد خواند.
احمد تو شهریور 1342

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 0:19  توسط آمتیست  | 

من را ببینید

می خواستم به شما بگویم : سلام
 

اما شما سریع رد شدید
 

می خواستم بگویم:
 

حال شما چطوره؟
 

اما شما به من نگاه نکردید
 

می خواستم بگویم
 

حال من خوب نیست
 

اما شما دیگه رفته بودید...
 
 
برای همین هیچ چیز به شما  نگفتم
 
 
فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم...
 
 
تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید
 
 
شاید این بار مرا ببینید...!!
(شل سیلور استاین)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 23:47  توسط آمتیست  | 

قداست دو روح...

مگی- پدر من واقعا خجالت میکشم...

پدر روحانی- ببینم تو بیمار شده ای؟

- نمیتونم به شما بگم

- تو میتونی هرچی رو که بخوای به من بگی...راحت باش

- من دوستت دارم همونطور که خدا تو رو دوست داره مگی

- پدر!من دارم میمیرم

- میمیری؟

- مثل برادرم هال. من تومور دارم یا یه چیزی شبیه تومور.

- چطور متوجه این مساله شدی؟

- من مدتیه درد شدیدی دارم و بعدش هم کمی خونریزی دارم اما دائمی نیست.

- هر ماه یکبار،نه؟مگی؟

- بله اما شما از کجا میدونین؟

- عزیزکم،تو نمیمیری،تو داری بالغ میشی...

...

سکانس بعد،تو یه باغ به شدت زیبا و پر از گلای رز رنگی،یه جایی شبیه بهشت:

پدر روحانی- باید مادرت اینا رو بهت میگفت،چرا نگفت؟

مگی- یعنی مادرم هم همینطوری میشه؟

پدر روحانی- هر زن سالمی هر ماه اینطوری میشه مگر اینکه اون زن بچه دار بشه که بخاطر وجود جنین در رحم خونریزی متوقف میشه.میفهمی؟

- بله یه چیزایی دارم میفهمم،پدر!

- خب مگی!ببینم تو میدونی بچه چطوری به وجود میاد؟

- البته پدر...جفت گیری...مثل گوسفند نر و ماده...من هم چند بار خواستم گوسفندها روببینم اما پدرم اجازه نداد! از حرفهای پسرها  هم یه چیزایی شنیدم.درسته پدر؟

- بله..اما...میدونی مگی؟این قضیه در مورد آدمها یه کمی فرق میکنه.خداوند در مورد انسانها عمل جفت گیری رو راهی برای ابراز عشق و علاقه اونها به یکدیگر قرار داد،مگی. یعنی فقط جسم نیست،یه مساله ی روحیه...

- چقدر جالب...

- بله میدونم

...

--------------------------------------

ابوت نوشت:

چقدر تفسیر یک مفهوم میتونه در تاثیرش بر آدم اثر بذاره...چقدر پدر روحانی آمیزش زن و مرد رو زیبا جلوه داده و یه جورایی داره تقدس این آمیزش،این هم بستری رو به مگی ثابت میکنه...

مگی یک دختر بچه ی تقریبا ۸ساله ست در فیلم "پرنده ی خارزار" که با پدر روحانی که حدودا ۳۰سالشه صحبت میکنه...

شاید اگه در تمام جوامع،این عمل به همین نسبت مقدس تعریف میشد، خیلی کمتر از اینها کلمه ی ف*حشا رو میدیدیم.

چرا خواهر ۱۵ساله ی من وقتی میخواد مثلا تقسیم میوز رو که تو درس زیستشون هست و من دارم ازش زیست میپرسم رو توضیح بده،باید بگه:هاله ول کن دیگه!خجالت میگشم خب!!در حالی که مگی که حتی درمورد سیکل ماهیانه اش تازه یه چیزایی داره میفهمه هم تقدس این عمل رو درک میکنه...

انقدر این مسائل ساده رو برای ما پیچیده نکنین...پدر و مادر های ما اینکار رو کردند،بیا من و تو که مادر ها و پدر های آینده هستیم این ظلم رو در حق فرزندمون نکنیم...به فرزندت بفهمون که ابراز عشق به این شکل چقدر مقدسه...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 20:49  توسط آمتیست  | 

ایستا بستر من...

دستم بگیر
دستم را تو بگیر
التماس دستم را بپذیر
درمانی باش پیش از آنکه بمیرم

آوازی باش پرواز اگر نیی
همدردی باش همراز اگر نیی
آغازی باش تا پایان نپذیرم

گلدانی باش گلزار اگر نیی
دلبندی باش دلدار اگر نیی
سبزینه باش با فصل بد و پیرم

از بوی تو
چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

لبخندی باش در روز و شب من
در هم شکست از گریه لب من
بارانی باش بر این تشنه کویرم

آهنگی باش دراین خانه بپیچ
پژواکی باش از بگذشته که هیچ
آهنگی نیست در نایی که اسیرم


آوازی باش پرواز اگر نیی
همدردی باش همراز اگر نیی
آغازی باش تا پایان نپذیرم

لبخندی باش در روز و شب من
در هم شکست از گریه لب من
بارانی باش بر این تشنه کویرم

آهنگی باش دراین خانه بپیچ
پروازی باش از بگذشته که هیچ
آهنگی نیست در نایی که اسیرم

از بوی تو
چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو

آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

پ.ن:آهنگ از فرامرز اصلانی هستش و شدیدا مناسبتی ست!

پ.ن:مخاطب خاص: "سین"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 0:57  توسط آمتیست  | 

سبز شو!

دوباره پشت این چراغ قرمزم 

دوباره بوق اعتراض 

دوباره دود و انتظار 

همه به فکر رفتن اند 

به فکر لحظه ی فرار 

و صفر ثانیه شمار 

فقط منم 

من همیشه بیخیال 

که بینشان نشسته ام 

و فکر میکنم 

چه خوب بود اگر 

به جای این چراغ 

تو سبز میشدی 

... 

پ.ن:باید امروز را ثبت میکردم. 

پ.ن:من دانشجوی معماری شدم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:29  توسط آمتیست  | 

حس من

می آیم،می آیم،می آیم...با گیسویم،ادامه ی بوهای زیر خاک...با چشمهایم،تجربه های غلیظ تاریکی...با بوته هایی که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار...می آیم...

می آیم،می آیم،می آیم...و آستانه پر از عشق میشود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:52  توسط آمتیست  | 

یک پست دلچسب

در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!
سال بلوا. عباس معروفی/از وبلاگ قوزک پای یک زرافه ی ایده آلیست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:16  توسط آمتیست  | 

وقتی آب و روغن قاطی شوند...!

شبها را تا دیر وقت بیدارم(گاهی۳/گاهی۴) بلکه در هیاهوی روز خواب باشم.

چه خوب که شبها آدمها میخوابند و من بیدارم!

پیوست مرتبط:شبها کتاب میخوانم،موسیقی گوش میکنم،چرت و پرت و افاضات مینویسم،وبگردی میکنم،چت میکنم،فکر میکنم،آرزوهایم را میشمارم،به آسمان زل میزنم و گاهی هم میخوابم.

پیوست بی ربط:کاش میفهمیدم این حمله ست یا نه.

پیوست بی ربط:منتظر یک اتفاق مهم هستم...آخر این هفته،اعلام نتایج کنکور و بعد از آن...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:47  توسط آمتیست  | 

مرغ من!

من نیاز دارم خودم را به خودم اثبات کنم،پس دلشوره ات نمیتواند مرا منصرف کند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوست: گردو هرچقدر هم که خوشمزه باشد،پوست کندنش سخت است!... پس،فعلا عطایش را به لقایش بخشیدم.

پیوست دوم:حرف حرف من است،مگر آنکه خلافش ثابت شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط آمتیست  | 

خالی ام

این روزها،خوب نمیگذرند...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:9  توسط آمتیست  |